غزل (پریچهره ):
آن پریچهره عجب بر دل ما جا زد و رفت
آتشب بر جگر و جان و دل ما زد و رفت
با یکی عشوه نمود از من و دل صبر و قرار
همچو یک صاعقه بر دیده ی شیدا زد و رفت
بیخبر از من و دل دیده خرابش شده بود
سر زده آمد و بر دیده ی رسوا زد و رفت
غافل از ما که سه تن خانه خرابش شده ایم
خنده بر حال من بی سر و بی پا زد و رفت
گفتمش ناقه نگهدار دمی محمل ما
آن پریزاده به حرف من و دل پا زد و رفت
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات